آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

آترین کوچولو

20 اردیبهشت

امروز بدترین روزم  بود ،صبح بابا رفته بود جواب آزمایشت رو گرفته بود و دکتر آزمایشگاه گفته بود مقداری عفونت دیده شده ،بعد قرار شد ناهار بخوریم و ببریمت دکتر ،رفتیم بیمارستان و دکتر گفت عفونت شدیده ،اول که گفت باید بستری بشه و از این حرفها،ولی بعد گفت دارو میدم اگر خوب نشد باید یه شب تو بیمارستان بستری بشی عزیزکم دنیا رو سرم خراب شده بود تموم بدنم کرخت شده  بود اصلا نا نداشتم تکون بخورم مامان جونم،اینجا حس مامانم رو درک کردم،خدایا کار دخترم به اونجا نکشه، زود خوب بشه،البته به نظر خودم و باتوجه به شواهد خیلی بهتر شدی.   از اونور اومدیموبرات یه صندلی ماشین خریدیم و یه دونه از این صندلی  های دستشویی،آهنگم میزنه،شکل خ...
20 ارديبهشت 1393

جمعه 19 اردیبهشت

امروز عصری یه سری رفتیم خونه پدر بزرگت، بابا یی میخواست نیسانشو درست کنه،بعد از اونجا قرار شد بریم جشن امام جواد، تو رو دادم بابا گفتم ببرتت پارک تا تاب بازی کنی ،تو پارکی که اون نزدیکی بود.20 دقیقه نشد وقتی برگشتی دیدم یکی از النگوهات نیست وقتی بعدا بابایی تعریف کرد ،اونجا یه دفعه داده بودت به یه خانومی که بگذارتت رو سرسره و به احتمال زیاد اون از دستت در آورده بوده> خیلی دلم سوخت، هدیه تولدت بود از بابایی و مامانی،ولی فدای سرت خدا رحم کرده بود خودت چیزیت نشده بود ...
19 ارديبهشت 1393

18 اردیبهشت93

امروز باید میرفتیم و جواب آزمایشتو میگرفتیم ولی بابا یی یادش نبود که امروز 5شنبه است و زود تعطیل میکنن.افتاد برا شنبه. تولد نیوشا جون دختر آقا یاشا دوست بابا بود ،شبم باید میرفتیم  اونجا .اونجا کلی حال کردی پر از نینی بود همه بپر بپر میکردن و تو همینطوری نگاهشون میکردی ،تاحالا این همه بچه کنار هم ندیده بودی. مثل فرشتها شده بودیواون لباس صورتیه که مامانی و بابایی از مکه برات آورده بودن رو تنت کرده بودم قشنگم،دور و بر ساعت 11:30  هم خوابت گرفت و همونجا لالا کردی اینا هم چندتا از عکسات:   اینم نیوشا جون و کیکش:  اینم خانواده سه نفری ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا: ...
18 ارديبهشت 1393

16اردیبهشت 93

امروز صبح کلی سختی ازت  نمونه گرفتم و بابا برد داد آزمایشگاه خدا کنه چیزیت نباشه عزیزکم ، البته امروز بهتری و کمتر میگی داغه داغه..... عروسکم   امروز با مامانی رفته بودیم پارک بانوان اونجا برا خودت کلی حال کردی وکالسگه سواری ،اولش نشسته بودی و با هم کلی راه رفتیم و دویدیم وکلی کلاغها رو دید زدی و دنبالشون کردی اونجا  پرکلاغه وقتی از کالسگه ات پاده میشی میخوای اونو راه ببری،هلش بدی،میری پشتشو و  راهش میبری،هرکی میبینتت کلی میخنده عشقم چیپس خیلی دوست داری مامانی یکی خریده بود تهش یه کم مونده بود داده بودیم دستت،تو  هم میریختی زمین و با پاهات لهشون میکردی این عکسها رو دم در پارک ازت گرفتم ،من...
16 ارديبهشت 1393

15 اردیبهشت([رفتن به دکتر)

امروز بردیمت تهران دکتر چون احساس کردم موقعی که جیش میکنی  میگی داغه داغه،انگار سوزش ادرار داری   خانوم دکتره میگفت به نظر من این بچه سالمه ،اما برای اینکه خیالتون راحت بشه از ادرار مینویسم،از ساعت 4 تا 7 اونجا تلاش میکردیم ازت نمونه بگیریم،ولی نشد اون کیسه رو که میخواستم بهت وصل کنم کلی گریه میکردی و داغه داغه میگفتی ،یکیش که نشد. دومی رو وصل کردم و رفتیم  تو محوطه بیمارستان یه دوری زدیم مرغابیها رو دیدی و بهشون غذا دادی،           اومدیم و بازت کردم دیدم کلی جیش کردی اما هیچ کدومش تو اون پلاستیکه نرفته هیچی برگشتیم خونه و قرار شد اونجا ازت بگیرم ...
15 ارديبهشت 1393

13-14 اردیبهشت

این چند روز آخری مسافرت قاط زده بودی و هیچی نمیخوردی،امروز هم 13 است و هیچی نخوردی فقط شیر شیر   غذا خوردنت یه کم بهتر شده امروز یه کم پونه دم و تو آب تشت ریختم و گذاشتمت اون تو نشستی وچندتا قاشق هم دادم خوردی،جیگر مامان تو عشقمی نمیدونی وقتی میگی داغه ،چقدر دلم برات میسوزه ،دردت به جونم ...
14 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

اینم مال یه روزیه که رفته بودیم برج یادمان تاریخ دقیقش رویادم نی ولی  تو اردیبهشت بود، شهر بازیش تعطیل بود تو هم این قطاره رو دیدی و هی گیر دادی که سوارش بشم و موفق شدی:     و امااااااااااااا اینم از فضولیااااااااا عاشقه اینی که کیف پولها رو بجوری ،عابر بانکها رو و........................... اینم یه بار که مشغول بودی       اینم آترین خااااااااااااااااااااااااااااااااانوووووووووووووووووم با قیافه لوووووووا ششششک خووووووووورده:   جیگرممممممممممممممی ،یه عالمه بوووووووووووووس ...
13 ارديبهشت 1393